اثاث کشی
بنابراین فعلا این جا می نویسم.
به قول استاد بزرگوارم محمدرضا زائری عزیز: قدم کلیک هایتان بر چشم!
بنابراین فعلا این جا می نویسم.
به قول استاد بزرگوارم محمدرضا زائری عزیز: قدم کلیک هایتان بر چشم!
اما برای کسی که نوشتن را از وبلاگش شروع کرده، هیچ چیز نمی تواند جای وبلاگ را برایش بگیرد. حتی فیس بوک.
از این به بعد سعی خواهم کرد این جا بیشتر روزنگاری کنم و گرد و خاک این خانه را حسابی بتکانم.
از همین امروز دوشنبه 5 فروردین 91
سخنگوی دولت را بگذارند در منصب وزارت این وزارتخانه جدید. اسمش را هم بگذارند:«وزارت چرا»
تضمین می دهم که خیلی از مشکلاتی که الان به وجود آمده، با تاسیس همین وزارتخانه کاملا حل می شود.
پی نوشت 1: با این که این بالا نوشته ام :«گاه نوشت ها». اما گاهی که فاصله نوشتن مطالب جدید زیاد می شود هرروز به خودم تلنگر می زنم که باید چیزی تازه بنویسم! این را نوشتم بابت پاسخگویی فرافکنانه به غرهای کاملا موجه دوستان وبلاگ خوان!
پی نوشت 2: موضوع پست پایینی با هزار امید و آرزو و خاطره خوب، تمام شد. گاهی وقت ها لازم است آدم درباره بعضی چیزها تصمیمی بگیرد که خاطرات خوشش از همان بعضی چیزها بیشتر از این به فنا نرود!
مجله خانوادگي و سبك زندگي مذهبي . اين دغدغه مان و انتظارمان از «آيه» جديد است و داريم سعي ميكنيم به آن برسيم. هنوز البته اول راهيم. اما بدون هيچ ادعايي سعي ميكنيم در فضاي رسانه اي كشور مفيد و پربازخورد و پرخواننده باشيم.
سرخط چند تا از مطالب شماره اول كه به نظرم آمد جالبتر باشند رديف كرده ام. به اميد اينكه بخوانيد و ايراداتش را بگيريد و كمك كنيد براي بهتر شدن.
- راهنماي كاربردي رفتار ديني. اين شماره: چهطور نماز صبح را خواب نمانيم؟
- سبك زندگي بزرگان. اين شماره: حضرت زهرا چهطور زندگي ميكرد كه الگو شد؟
- زندگي عاشقانه بزرگان ديني در خانه. چيزهايي كه تابحال كمتر شنيده بوديم.
- يك صفت زشت و چند نسخه معتبر. اين شماره: غيبت. با نسخه پيچي 8 نفر از بزرگان ديني براي فرار از غيبت
- يك گفتگوي خانوادگي با چهار دكتر مرندي!
- پرونده اي براي سقط جنين با اينفوگرافي كامل و جذاب از تطبيق آيات قرآن با مراحل رشد جنين و ميزان مجازات سقط در قانون مجازات اسلامي
- و البته بخشي كه خيلي دوستش ميدارم : عكسهاي بچهها با عنوان «اولين نماز من».

در میخ دارد
آن مرد هیزم و آتش دارد
ما مادر ...
حالا من مانده ام و ورود به دهه سوم زندگي. آنهم در شرايطي كه دورم را پركردهاند با زمزمههاي «بحران سي سالگي»
چيزي كه لااقل براي من يكي معنا ندارد.
دوست دارم امسال را ، اين سال سخت و سرنوشت ساز را تبديل به يك سال پرخاطره كنم.
مهم تصميم است. وگرنه چه اهميتي دارد كه 23 فروردين باشد يا هر روز ديگري؟
يا علي!
برای انتشار یک مجله خانوادگی مذهبی با محتوای سبک زندگی دینی چه ایده ای دارید؟
چه چیزهایی خواندنی ترش می کند؟
با چه قالبی؟
کدام شخصیت ها را برای مصاحبه بیشتر می پسندید؟
کدام پرسش دینی و خانوادگی سال ها توی ذهن تان بوده و قلقلک تان می داده و جوابی برایش پیدا نمی کردید؟
پاسخ تان به این پرسش ها کمک خیلی خیلی بزرگی است.
ممنون که کمک مان می کنید!
پ. ن : سال نو را با «همشهری آیه» شروع کرده ایم. با امیدهای بزرگ.
این را این جا نوشتم که یادم بماند 89 چه طور گذشت و چه بد گذشت و در90 چه طور «محول الحول والاحوال» قدرت و مهربانی اش را نشان داد و کنار قرآن و پای سفره مهربانی اش دعا کردم 91 هم بهتر از 90 باشد.
این را این جا نوشتم تا 364 روز دیگر که دارم از 91 می نویسم یادم بماند که عزت و روزی همه دست خداست.
و من چقدر خوشحالم که به بزرگترین آرزوی کاری ام در 91 می رسم. آرزویی که دوست دارم جرعه جرعه بنوشمش.
امسال سال نزدیکی بیشتر زندگی و کارم به «قرآن» است.
شماره غريب بود. با يكي دوتا واسطه پيدايمان كرده بودند و ميخواستند مصاحبه بگيرند. بهانه هم ماجرايي بود كه با نام «توقيف همشهري جوان» شناخته ميشد. آن هم براي پرونده اي كه موقع انتشار، با آن همه اصلاحات و حذفیات، شده بود مصداق ضرب المثل«شير بي يال و دم و اشكم». اتفاقا اولين شماره اي بود كه دبير سرويس اجتماعي شده بودم و خب پرونده «عاشقي هركي هركي شد» هم اولين پرونده . هرچند سوژه و خيلي ديگر از كارهاي پرونده، حاصل تلاش و زحمت ايمان جليلي(دبير آن موقع سرويس اجتماعي) بود و فقط ليد پرونده را به عنوان دبير سرويس نوشتم و براي بستن صفحه ها كمك كردم. ماجرا وقتي مطرح شد كه دوماه و نيم از انتشار آن شماره گذشته بود. سوژه اما آنقدر داغ بود كه هركسي را وسوسه كند پي ماجرا را بگيرد:«يك پرونده تكاندهنده درباره روابط دختر و پسرهاي امروزي».درخواست های مصاحبه را يكي يكي با هماهنگي بچهها رد كرديم. هرچه بود، موضوع نباید سیاسی می شد و بايد در كوتاه ترين زمان و آرامترين فضا حل ميشد.
***
نشسته بوديم دور ميز گوشه دفتر آي تك و هركسي چيزي ميگفت. نگاه بچه ها اما به چشم هاي خيس همديگر بود كه باور نداشتند چنين روزي برسد و با سياسي ترين شكل ممكن، مانع انتشار همشهري جوان شوند. از توي چشم هاي بچهها قشنگ ميشد داستان هركسي را فهميد. يكي انگار به تكه پاره شدن پرونده فكر ميكرد كه 3 بار با قلم هاي سبز و صورتي و قرمز نظارتي ها جوري جراحي شده بود كه كلي كلمه و جمله از دل گزارش درآمده بود و همه «رابطه« هايي كه با قلم قرمز نظارتي ها تبديل شده بود به «آشنايي پيش از ازدواج». يكي ديگر به آينده فكر ميكرد و بچه هايي كه دوباره سخت بشود دورهم جمعشان كرد. يكي خاطرات تلخ و شيرين شب هاي خروجي را مرور ميكرد و يكي ديگر مانده بود مثل همه مطبوعاتي هايي كه بيكار ميشوند، چه جوري خرج قسط و وام اش را جور كند. شب تلخي بود آن شب ماه رمضاني كه محمد جباري با صدايي لرزان بچهها را يكي يكي جمع كرد و شنيديم كه قرار نيست ديگر شماره اي منتشر كنيم.
***
وقتي شنيديم كه مي توانيم دوباره بعد از عيد فطر منتشر شويم، انگار شيرينترين خبردنيا را شنيده ايم. 3 هفته تمام مجله روي كيوسك نبود. اما در تمام روزهاي اين 3 هفته، همه با زبان روزه جمع شده بودند و هرشب تا ديروقت، كلي گزارش و مصاحبه و يادداشت مي رسيد براي شماره ويژه «نوستالژي مدرسه» كه قرار بود اولين شماره بعد از توقف انتشارمان باشد. مثل تيمي كه توي يك بازي حيثيتي، محكوم به برد باشد شده بوديم. افطاري هاي دور همي آن سال در طبقه ششم ساختمان آي تك شايد خاطره انگيز ترين افطاري هاي زندگي همه ما باشد.حاصل هم هماني شد كه بايد باشد. عيد فطر كه گذشت، مجله كه منتشر شد، ما عيدي ماه خدا را از خودش گرفته بوديم.
***
چندوقت پيش كه يك روانشناس معروف و نامي، خبر از «روابط 80 درصدي دختران دبيرستاني با جنس مخاالف» داده بود و بعد هم تاكيد كرده بود كه حاضر است مدارك و مستندات اين ادعا را هم ارائه دهد، ياد آن جلد معروف شماره171 و پرونده 3 سال پيش خودمان افتادم . ما در همشهري جوان، به عنوان يك رسانه و با آن پرونده، خيلي قبلتر از اين ها هشدار را داده بوديم. ما راه را درست رفته بوديم.
· دل توي دلم نبود. پيشنهادي شده بود كه حتي شنيدنش هم رويا بود. چه برسد به واقعي شدنش. براي كسي كه بعد از سالها خواندن و پيگيري مطبوعات، تازه دستش به نوشتن گرم شده بود و داشت مشق ميكرد، نوشتن در مجله اي كه هرهفته براي خريدنش به انتظار مي نشست، خيلي غيرقابل باور و رويايي بود. اما اسماعيل رمضاني(دبير وقت سرويس اجتماعي) ، انگار كه توپ را بل گرفته باشد، سوژه را روي هوا زد:«خب چرا براي همشهري محله بنويسيش؟ توي همشهري جوان چاپش ميكنيم». به همين راحتي، آن روز يكشنبه من، يكي از بهيادماندني ترين روزهاي كاري ام شد. گزارش جشن تولد دوسالگي پسري كه پدرومادرش، جزو اولين زوجهاي وبلاگنويس بودند و ازدواجشان كاملا اينترنتي. يادم نميرود كه آن هفته، تمام روزهايش به اندازه سالي گذشت و شب انتشار مجله، خوابم نميبرد و وقتي صبح شنبه 22 مرداد 84 رسيد، من خوشحالترين آدم دنيا بودم. هنوز هم شماره 31 «همشهري جوان» را مثل خيلي از شمارههاي ديگرش به يادگار نگه داشته ام و هروقت سراغش ميروم دوباره همان حس و حال دوستداشتني برايم زنده ميشود. هنوز هم وقتي سطر به سطر آن گزارش را ميخوانم، ذوقزده ميشوم و كلي خاطره تلخ و شيرين از جلوي چشمم رژه ميرود.
· يكي از رفقاي روزنامه نگار حرف جالبي ميزد. از همان حرفهايي كه مطمئن ميشوي دغدغه خيلي روزنامه نگارهاي ديگر هم باشد. مي گفت:«هنوز هم وقتي حتي يك ستون يادداشت براي جايي نوشته باشم، همان جور از خريدن آن مجله و ديدن نوشته ام ذوق زده ميشوم كه موقع چاپ شدن اولين مطلبم». و بعد غصه ميخورد براي نويسنده هاي نوپايي كه برايشان مهم نبود كجا و براي چه روزنامه و مجله اي و با چه پيشينه اي قلم ميزنند و اسمشان كنار چه نام هايي آمده است؟ غصه ميخورد براي ذوقي كه در آنها گم شده است و لذتي كه براي هربار انتشار نامشان نميبرند.
· دل توي دلم نيست. بعد از حدود يكسال، دوباره دارم براي مجله اي مي نويسم كه بخش مهمي از زندگي و تجربه كاري ام را با تنفس در هواي دوست داشتني اش سپري كرده ام. هرچند اين جدايي يكساله سخت هم نگذشت و به دلايلي لازم بود. اما هنوز هم وقتي مي بينم مجله دوست داشتني ام به شماره 350 رسيده ذوق مي كنم. دوباره برميگردم به 22مرداد سال 84 و شبي كه تا صبح نخوابيدم تا اولين مطلبم را در شماره 31 مجله محبوبم ببينم و ذوقي كه پنجشنبه 4 اسفند وادارم مي كند دوباره بروم پاي كيوسك و مثل تمام اين 350 هفته، همشهري جوان را بردارم و با ذوق، همان جلوي دكه ورق بزنم.
علیرغم میل قلبی ، پست قبلی صرفا به احترام یک دوستی 5 ساله حذف شد تا از چشم نامحرمان دور بماند. هرچند بعضی محارم هم انگار ...
بگذریم!
گاهی وقت ها صورت مساله ها هم باید پاک شود
فضا خیلی خیلی بیشتر از اینی که فکرش را می کردم سیاست زده است!
هجران شوق مندانه ندیده بودیم فقط!
آب برای این قورباغه زیادی داغ شده بود ...( دقیقا از 17 بهمن 89)
پ. ن : برای n اُمین بار تصمیم گرفته ام این جا را مرتب به روز کنم.
شاید این روزها بهترین بهانه باشد برای شروع دوباره. روزهایی که دغدغه های فراوانی ذهنم را درگیر کرده است. آن قدر که بشود روزی یک پست وبلاگی برایشان کنار گذاشت.
گردگیری و آب و جارو. با یک گلدان شمعدانی برای دوستان قدیمی و مهمانان تازه وارد!
قورباغه
قورباغه ها را دیده ای؟ خونسردند. یعنی به راحتی می توانند با محیط بسازند. برای همین است که همیشه و همه جا می توانند خودشان را با محل زیست شان تطبیق بدهند.
نشان به آن نشان که قورباغه را اگر بیندازی توی یک ظرف آب سرد و آرام آرام آب را گرم کنی تا به دمای جوش برسد، هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی دهد. قورباغه تنها به این فکر می کند که چه طور خودش را با محیط اطرافش و شرایط موجود تطبیق بدهد و با آن چه دوروبرش می گذرد و دارد زندگی اش را «تغییر» می دهد و «متحول» می کند، «بسازد».آب گرم تر و گرم تر می شود. داغ می شود. اما قورباغه که آرام آرام با شرایط ساخته، زندگی اش را می کند.
حالا اگر همان قورباغه را با همان شرایط اولیه از ظرف آب سرد، مستقیم بیندازی توی ظرف آب داغ با همان دمای شرایط اولیه، اولین حرکت قطعی قورباغه پریدن به بیرون از ظرف آب است. قورباغه، با تغییر آرام آرام می سازد . اما همان سطح تغییرات را به یکباره نمی پذیرد.
حالا حکایت زندگی ما و نسل ما و تاثیر «همشهری جوان» است. همشهری جوان، همان آبی است که کم کم گرم مان می کند و ما قورباغه ها را به ماندن در این آب گرم و داغ عادت داده!
با گروه دوست داشتنی و پرانرژی «جوان ایرانی سلام» هرروز صبح (البته یک هفته در میان) مشغول به همکاری شدم تا یکی از آرزوهای دیگرم یعنی تجربه کار زنده و ارتباط بی واسطه با مخاطب هم رنگ واقعیت به خود بگیرد.
محیط دوست داشتنی گروه برنامه ساز یک حسن ویژه هم دارد و ان پیداکردن دوباره رفیقی است که بعد از حدود ۱۵ سال خیلی اتفاقی دوباره به هم رسیده ایم. ۱۵ سال پیش در یک مدرسه و یک کلاس و پشت یک میز کنار هم. حالا بعد از ۱۵ سال هم در یک شغل و با یک دغدغه و البته دوباره پشت یک میز. «محمدحسین زرندی» رفیق ۱۵ سال پیش من حالا همکار من هم هست. هر دو برای نشریات قلم می زنیم و هردو برای یک برنامه خبر می خوانیم. و این یکی از دوست داشتنی ترین اتفاق های زندگی ام است.
در «جوان ایرانی سلام» دو بخش اجرا می کنم با عنوان موقت «شوخی با خبرها». آن جا با خبرهای اجتماعی و البته سیاسی شوخی می کنم.چه قدر خوشحال می شوم اگر کامنت بگذارید و ایرادهایم را بگویید.
جوان ایرانی سلام
هرروز ۷ تا ۸:۳۰ صبح
رادیو جوان- موج اف ام- ردیف ۸۸.۱
پ.ن : سرکار خانم میرمجلسی! سردبیر محترم برنامه جوان ایرانی سلام. برنامه تان ۲ تا رفیق قدیمی را به هم رسانده.
بابت رساندن ۲همشاگردی قدیم و ۲ دوست جدید به هم از شما سپاسگزارم!
با لطف و محبت «رضاساکی» عزیز نوشتن برای رادیو را جدی تر شروع کرده ام.
یک آیتم ۵ دقیقه ای در برنامه «صبح تهران» رادیو تهران که مهمترین خبر یا مناسبت روز را با همه حواشی بامزه اش روایت می کند. اسمش هم شده :«درگرگ و میش خبرها».
خوبی اش این است که نیازی به حضور و صدای من هم ندارد. متن ها را من می نویسم و مجری می خواند.
تجربه جدید و خوب و البته لذت بخشی است که امیدوارم ادامه خوبی هم داشته باشد.
شما هم اگر دوست داشتید بشنوید و ایرادهایم را بگویید :
در گرگ و میش خبرها
روزهای زوج حدود ساعت ۷:۳۰ صبح
شبکه رادیویی تهران. موج FM- رديف ۹۵
شب- داخلی- ساعت ۲ نیمه شب
موبایل من زنگ می خورد. من خوابم و خانم همسر بیدار.
خانم همسر ( با تعجب): بفرمایید !
پشت خط ( بعد از سلام و علیک و عذرخواهی). با آقا محمد کار داشتم.
خانم همسر( همچنان متعجب) : الان خوابند! شما ؟
پشت خط: من فلانی هستم. مجری شبکه ۲. فکر می کردم به «اقتضای حرفه خبرنگاری» ایشون الان بیدار باشن!!
خانم همسر ( در حال احوالپرسی از روح «اقتضای حرفه خبرنگاری») : نخیر! ایشون الان خوابن. فکر می کنم حدود ساعت ۴ برای سحری بیدار بشن!
پشت خط : پس لطفا اگه بیدار شدند بگین با من تماس بگیرند!!
***
نیمه شب- داخلی- ساعت حدود ۵
من روی تخت دراز کشیده ام و دارم روی صفحه موبایل متن یک اس ام اس را برای طرف می فرستم (که ببینم کدام کار واجبی بوده که او را وادار کرده نیمه شب شماره ام را گیر بیاورد و زنگ بزند) :
-من : من الان بیدارم!
ايشان : -manam bidaram! (-------) ( شماره تماس )
!!!
تا حالا «الله» را توی Google Translate زدی ببینی ترجمه اش به انگلیسی چی می آید؟
(با معرفی و توصیه محمد اشعری)
وقتی دولت می شود سازمان هواشناسی...
(توجه: این جمله هیچ ربطی به اعتصاب بازاریان طی روزهای گذشته و تعطیلی ۴۸ ساعته و این ها ندارد. حتی کاری به این که وسط روز تعطیل رسمی دولتی طرح ترافیک چرا اجرا می شود هم ندارم. فقط همین جوری گفتم که گفته باشم دولت کلا هواشناسی اش خوب است! به جان خودم!)